دفترچه خاطرات تنهایی من

حالم خوبه زندگی خوبی دارم بااینکه غم وبدبختی ومشکلات دارم ولی زندگیمودوست دارم

احساس خوشبختی میکنم خداروشکرخیلی حالم بهتره فوق العادم بادوستای فوق تخمیم ولی بازم آرومملبخند

میلم به زندگی داره بیشترمیشه دارم به اطرافیانم عشق میورزم به آینده امیدوارترشدم

امیدوارم این حس زودگذرنباشه الان دارم یه موزیک قشنگ گوش میدم سرحالم کرده

ی جورایی جوگیرشدم دارم اینارومینویسمنیشخند

دوست دارم عاشق همه باشم وهمه هم عاشق من قراره بامامان جونم ی مسافرت2تایی بریم مطمئنم خیلی بهمون خوش میگذره هفته پیش هم 2تایی باهم رفته بودیم کاشان

عاشق مامانمم بدون اون زندگی برام ممکن نیست میمیرم براش حاضرم همه زندگیموبراش ازدست بدم حتی حاضرم همه شادیهاوخوشبختیموفداش کنم

همتونم دوست دارم منوببخشیدبه خاطراینکه دیربه دیرآپ میکنم

امتحاناهم داره کم کم شروع میشه برای همتون ارزوی موفقیت میکنم برام دعاکنیدقلب

٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ٤:٢٢ ‎ب.ظ | tanha | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۸:٢٩ ‎ب.ظ | tanha | نظرات () |

سلام علیکم به به چقدربزرگ شدیدیادش بخیرشمایعنی همون خواننده های وب من بودید؟!!!!!!!!!!!

شرمنده این ازبی معرفتی وبی وفایی منه که بهتون سرنمیزنم وتندتندآپ نمیکنم خداسرشاهده این روزاسرم خیلی شلوغه اصلابه کارای روزانه خودمم نمیرسم

بایه دردودل شروع کنم:آخه چرازندگی نمیخوادروی خوش منوتوی زندگی ببینه چرادنیاوآدماش بامن لجن واصلانمیخوان خندروروی لبام ببینن؟

بخداوندی خداخسته شدم بابادلم نمیخواددیگه زنده باشم وزندگی کنم

وقتی خودم ازخودم بدم میادمگه اجباره؟!

بیخی بگذریم خوبید؟چه خبرا؟یه برنامه هایی توسرم هست برای تابستون تابیکارول نچرخم لااقل یه ذره مفیدواقع بشمنیشخند

سال بعدمیخوام مدرسموعوض کنم این یکی ازبرنامه های مهم زندگیمه چون نه ازدوستام نه معلمای عوضیم ونه ازمدرسم خوشم میاد

ونکته مهم تراین که میخوام کل تابستونموروی پروژه خوارزمی کارکنم تابتونم بورسیه دانشگاه پزشکی تهرانوبگیرم چون خدایی هم حس شهرغریب وندارم وهم اینکه اگه مدرکم مال دانشگاه شهرهای دیگه باشه نمیتونم توی شهرخودم مطب بزنم واین میشه یه بدبختی دیگه!

حال عشقمم خوبه گاهی اوقات به پروبال هم میپیچیم ویه پاچه ای چیزی میگیریم وبعدش آشتی میشیم هنوزم مثل قدیمادوسش دارم البته شایدم بیشتریاکمترهنوزهیچی نمیدونم ولی دنیام بزرگترشده باآدمای بزرگ تروبیشتری درارتباط هستم وفکرمیکنم بزرگترهم بشهنیشخندنیشخند

خب دیگه زیادنوشتم میترسم رودل کنیدبای تابعدآتیه خوشی داشته باشیددوستان گلم

فدای همتونقلبزبان

٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۳:٤٠ ‎ب.ظ | tanha | نظرات () |

سلام به همگی

حالم بدنیست خداروشکرهنوزدارم نفس میکشم

وبرای تو:خیلی پستی خیلی

غرورموزیرپام له کردم حرفای دلموبهت گفتم ولی دل سنگ توچی؟

ویادتم باشه که منوبه حرفه وکارت فروختی یعنی انقدرکارت برات اهمیت داشت که منوبفروشی؟اینطوری میخواستی خوشبختم کنی؟

برای خودم متاسفم

برای همیشه خدانگهدارت باشه عشقم فراموشم نکن

بدون اینکارومیکنم تابفهمی یه دونه خبرارزش اینونداره که عشقت فداش بشه دلموزیرپام میزارم چشماموروی خوشبختیم میزارم ومیرم تابزرگترین تنبیهت باشم عزیزم!

امیدوارم درس عبرتی برات باشم تاباعشق های بعدیت اینکارونکنی

۱٩ فروردین ۱۳٩۱ | ٤:۱٩ ‎ب.ظ | tanha | نظرات () |

سلام دوستان نازنیم امیدوارم سال خوبی داشته باشیدسال جدیدبه همه شمامبارک واوران گوتان باشهخنده

صادقانه بگم دیگه خسته شدم

ازدنیااززندگی کردن ازهمه چی حتی ازآدمکای دوروبرم

امسال اخلاقم خیلی بدشده شدم یه دختربی ادب که همش تاثیردوستامه یه دختربی حجاب وبووووووووووووق ویه دختربد!

دختری که بگذریم.............................

ازمشهدبگم که باعقشم رفتیم مشهدبالاخره خیلی خوش گذشت کلی اذیتش کردم وهرسش دادم ولی درکل که به من بدنگذشت حالاپست بعدی بیشتردربارش میحرفم

درباره روزتولدم که یه روزتخمی به دنیااومدم فقط 3نفربهم تبریک گفتن

که اصلابرام مهم نیست که خودم یادخانوادم آوردم که یه آدم آشغال چنین روزی به دنیااومده!

هرچی صبرکردم دیدم اینااصلایادشون نیست انگارچنین شخصی وجودنداره دیگه صبرم تموم شدرفتم باحالت انزجارتوچشماشون زل زدم باتنفرگفتم امروزچه روزیه؟

داداشم میگه روزگذاشتن آشغالادم درچطور!!!!!!!!!

گفتم اره دقیقابدو بعدبابی خیالی گفتم تولدم مبارک ایشالاسال بعدازدستم راحت میشیدبایدبیادسرقبرم برام جشن بگیریدالبته فکرنکنم بازم یادتون بمونه!

اصلابرام مهم نیست فقط یه نفرصادقانه بهم تبریک گفت فقط یه نفرالان که دارم اینارومینویسم اشکام داره روی صورتم سرازیرمیشه

اونم عشقم بودبازم یه امیدی داشتم دوستم که که خودم روزقبلش بهش گفته بودم رففیق دوستم که اونم دوستم بهش گفته بودبرای دلخوشی من بهم اس بده جالب اینجاس که طرف اس تولدهم ازدوستم گرفته بود

هی روزگاز ر ی د م توی این زندگی ت خ م ی م!

بعدش مسافرتم که رفتیم کاشان واصفهان جای تعریف کردن نداره خیلی بهمون خوش گذشت ویه اتفاقایی برام افتادکه حالم ازخودم بهم خوردودیدم به زندگی به کل تغییرکرد

بیخی بگذریم بعدازاونم 13بدرکه کل ینجه وعلف ودرخت وبوته و....رحم نکردیم وگره کورزدیم بعدش مدرسه که مثل زندان میمونه برام رفتیم زندان وبانگهبان هاورئیس عوضی ترش رودرروشدیم ومیخواستیم تف بندازیم توصورتشون ولی گفتیم ارزش اینم ندارن

دوستای منگلمم دیدم که اصلادلم براشون تنگ نشده بودبه جز1نفرشون بقیه بایدبرن توکاسه توالت سیفونم روشون بکشی چون به جزدردسرچیزی برات ندارن برن بمیرن بهتره!

ازتنهایی وبدبختیام بگم امسال تنهاترازهرسال شدم خیلی بهم ضدحال بودکه کسایی که برام مهم بودن روزتولدموبهم تبریک نگفتن کادوهاشون بخوره توسرشون نه دخترخاله هام نه خاله هام نه عمم نه عموهام مهمترازهمه خانوادم!

بیشتراوقات احساس میکنم اضافیم توزندگی همه تحمیلم کسی نمیخوادتحملم کنه

نمیدونم عشقم چش شده به احساسی که بهش دارم شک کرده  ک س مغزفکرکرده من قبلاباکسی بودم هههههههههههههه ای کاش لااقل بودم اگه بودم انقدرتنهایی وبدبختی نمیکشیدم که

دلم بدجورخونه حالم ازخودم بهم میخوره چندوقته خودموگم کردم شان وشخصیتمو همه چیمو کل زندگیمو..........دل شکسته

۱٦ فروردین ۱۳٩۱ | ۸:۳٠ ‎ب.ظ | tanha | نظرات () |

میبینی حال وروزموبهم نگوخوبی/نگوچرانمیای پیشم وازم دوری

زمان میره ومنم طبق معمولی عاشق تو/توهم عاشق یکی دیگه و بزاربرو

میدونی آخرزندگیم دستام پیش تیغه/همون روزی که دنیابه روم میشه تیره

پس توبرونبین منووخونوتیغ ورگم/چون تودستت روشده نمیشه اینونگم

بگوبینم جدایی مابودتقصیرکی/رفتی بی خبرونگفتی تصمیم بگیر

بعدش بم گفتی میخوامت این بودتقصیرکی/حالابگوبینم نیلوفرم هست پیش کی

نخندراست میگم بغض گلوم مدرکمه/بچه نیستم که بخوام بترسم ازمحکمه

ایناحرفیه که همش بهت ثابت شده/اون که کم نمیاورده الآن ساکت شده

قصدت فقط این بودکه منوبدی بازی آره/منم بی خبربودم گفتم این چه نازی داره

ازاون حرفای بدت راحت گذشتمو/حالااومدی میگی بیخیال گذشترو

نه نمیزارم کارت فراموش بشه/همون آغوشی که گفتی داره یه عالمه دیگه

امشب مال منه فرداش مال به آدم دیگه/گفتی عشقمون به اندازه ی آسمونه

غم وغصت مال من کادوهات واسه اونه/این یه دربدی بودکه خودم ازغم ساختم

من یه کسیم که زندگیموازدم باختم/تویه کسی بودی که خنده هاتم مجبوری بود

توی اوج تنهایی بهم گفتی مغروری تو/ولی اینطورنبودفقط دلوپیش توبستم

راحت رفتی ومنم مثل شیشه شکستم/بزارهمه خوبی هاواسه توبعدواسه من

همه خوشی مال تومن واسه غم حاضرم/نگوناراحتی بروپی آرامشت

نمیخوامت چرابرگشتی

توهم به من خیلی بدکردی

حالافکرکن من یه دیوونم!!!!!!!!!!!

 

 

۱٤ فروردین ۱۳٩۱ | ۸:٢٧ ‎ب.ظ | tanha | نظرات () |

خداتازه دارم طعم زندگیمودرکنارش میچشم

تازه دارم خوشبخیتودرکنارش حس میکنم

ازم نگیرش نزاربخاطرحرف چندتاآدم حسودازم رونده بشه

آدمی که چشم نداره خوشی منوبااون ببینه

خدایامثل همیشه تنهام نزار

خودت کاری بکن که باورش بشه همه حرفاشون دروغه یه دروغ بزرگ

بخداقصدوهدفم اینی نبودکه فکرمیکنه

اگه اینجوری بوددست رواین نمیزاشتمش خیلیاهستن

دارم دق میکنم کسیوندارم باهاش بحرفم تاارومم کنه

فقط تورودارم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

به دادم برس

آخه چرانبایدمن طعم خوشیوتوزندگیم احساس کنم

توکه گذشتمومیدونی

..............

٢٥ اسفند ۱۳٩٠ | ۸:۳٩ ‎ب.ظ | tanha | نظرات () |

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار، پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود، پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد، فریاد زد: "پدر نگاه کن! درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی، هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از پسر جوان که مانند یک کودک 5 ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: "پدر نگاه کن! دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند. باران شروع شد. چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: "پدر نگاه کن! باران می‌بارد؛‌ آب روی من چکید."

زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان، به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟"

مرد مسن گفت: "ما همین الان از بیمارستان برمی‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند."

۱٤ اسفند ۱۳٩٠ | ۸:٤٦ ‎ب.ظ | tanha | نظرات () |

www . night Skin . ir